تبليغاتX
www.RAINYSUN.blogfa.com

www.RAINYSUN.blogfa.com

وزن آواز من...

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
این وزن آواز من است
اگر مرا بسیار دوست بداری
شاید حس تو صادقانه نباشد
کمتر دوستم بدار
تا عشقت ناگهان به پایان نرسد
من به کم هم قانعم
واگر عشق تو اندک ،اما صادقانه باشد
من راضی ام
دوستی پایداراز هر چیزی بالاتر است
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته با ش
این وزن آواز من است
بگو تا زمانی که زنده ای،دوستم داری!
ومن تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 21:28  توسط مونا و پويا  | 

آدمک

آدمک، آخر دنیاست بخند

آدمک، مرگ همین جاست بخند

دست خطی که ترا عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک، خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

بخدا مثل تو تنهاست بخند

 www.rainysun.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 1:3  توسط مونا و پويا  | 

عشق...

عشق فراموش کردن نیست، بلکه بخشیدن است

عشق گوش دادن نیست، بلکه درک کردن است

عشق دیدن نیست، بلکه احساس کردن است

عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست، بلکه صبر داشتن و ادامه دادن 

است

   www.rainysun.bogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 18:23  توسط مونا و پويا  | 

تنهایی...

مردم هنگامی می میرند که کسی را برای

دوست داشتن نیابند!!!

                                            "جبران خلیل جبران"

                           www.rainysun.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 15:50  توسط مونا و پويا  | 

زندگی

زندگی چیست؟
زندگی یک گُل سرخ
که من از بوته ی احساس خودم می چینم
لب یک پنجره ی آبی چوبی
به تماشای جریان سرخی اش می شینم
لب این پنجره تا این گُل هست
می توان تا قله های اوج رفت
می شود پرنده بود
از درٌه های غم گذشت
زندگی دیگر چیست؟
زندگی راز شکیبایی توست
وقت آزادی پروانه ی عشق
که تو از عمق وجود
در پیله ی دل پروردی
از برای آزادی اش
مهرش از دل افکندی
از عشق خود دل کندی
وباز زندگی
رودی خروشان
می رود از کنار تو
پا در این رود گذاری
تا همیشه در جریانی
ور نه از دور ببینی
از قافله جا می مانی...

                                           " سحر شاه محمدی"


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 4:23  توسط مونا و پويا  | 

دیگه خیلی دیره!

 خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.

 از آن جایی که باید ساعت بسیاری را در انتظار می ماند، کتابی خرید. البته بسته ای کلوچه هم با خود آورده بود.

 او روی صندلی دسته داری در قسمت ویژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه کند.

 در کنار او بسته ای کلوچه بود، مردی نیز نشسته بودکه مجله اش را باز کرد و مشغول خواندن شد.

 وقتی او اولین کلوچه اش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت.

 در این هنگام احساس خشمی به او دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد "عجب رویی داره! اگر امروز از روی دنده چپم بلند شده بودم چنان نشانش می دادم که دیگه همچین جراتی به خودش نده!"

 هر بار او کلوچه ای بر می داشت مرد نیز با کلوچه ای دیگر از خود پذیرایی میکرد. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما نمی خواست از خود واکنشی نشان دهد.

 وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد:"حالا این مردک چه خواهد کرد؟"

 سپس، مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نیمه آن را به او داد.

 "بله؟! دیگه خیلی رویش را زیاد کرده بود."

 تحمل او هم به سر آمده بود.

 بنابراین، کیف و کتابش را برداشت و به سمت سالن رفت.

 وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، و در نهایت تعجب دید که بسته کلوچه اش، دست نخورده، آن جاست. تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچه اش را از کیفش بیرون نیاورده بود.

 خیلی از خودش خجالت کشید!!! متوجه شد که کار زشت در واقع از جانب خود او سرزده است.

 مرد بسته کلوچه اش را بدون اینکه خشمگین، عصبانی یا دیوانه شود با او تقسیم کرده بود،...

 درست موقعی که او از این فکر که مرد از بسته کلوچه او بر می دارد کاملا آتشی شده بود، و اکنون دیگر زمانی باقی نبود که او در مورد رفتار خود توضیحی دهد... یا عذر خواهی کند!

چهار چیز هرگز قابل جبران نیست:

سنگی که پرتاب شده باشد؛

حرفی که از دهان خارج شده باشد؛

فرصتی که از دست رفته باشد؛

زمانی که سپری شده باشد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 1:1  توسط مونا و پويا  | 

می خوام پیاده شم...

وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند.

وقتی خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است.

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.

وقتی گریستم گفتند بهانه است.

وقتی خندیدم گفتند دیوانه است.

دنیا را نگهدارید می خواهم پیاده شوم.

 (دکتر علی شریعتی )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 23:58  توسط مونا و پويا  | 

هر کجا هستم باشم ...

مثل همیشه ناراحت بودم از اینکه فردا باید برم که این شعر سهراب به یادم اومد:
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور آینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره‌‌‌٬ فکر٬ هوا٬ عشق٬ زمین مال

من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 17:7  توسط مونا و پويا  | 

آرزو...

آرزوهایت را یادداشت کن

خداوند آنها را فراموش نمی کند

اما تو از خاطرت می رود

آن چه امروز داری...

خواسته دیروزت بوده است!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 11:3  توسط مونا و پويا  | 

باور کن

 باور کن ، صدامو باور کن
 صدایی که تلخ و خسته است
 باور کن ، قلبمو باور کن
 قلبی که کوهه اما شکسته است
 باور کن ، دستامو باور کن
 که ساقه ی نوازشه
 باور کن ، چشم منو باور کن
 که یک قصیده خواهشه
وسوسه ی عاشق شدن ، التهاب لحظه هامه
حسرت فریاد کردن ، اسم کسی با صدامه
 اسم تو ، هر اسمی که هست
 مثل غزل ، چه عاشقانه است
 پر وسوسه ، مثل سفر
 مثل غربت ، صادقانه است
 باور کن ، اسممو باور کن
 من فصل بارون برگم
 مطرود باغ و گل و شبنم
 درختم،درخت خشکی تو دست تگرگم
باور کن ، همیشه باور کن
 که من به عشق صادقم
 باور کن ، حرف منو باور کن
 که من همیشه عاشقم

                                  "ایرج جنتی عطایی"

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 3:43  توسط مونا و پويا  | 

نوروز...

همه فرهنگ ها تغییرات فصلی را به نوعی جشن می گیرند، اما تنها تعداد اندکی از آنها مانند مراسم سنتی آغاز سال نو ایرانیان یا نوروز، نشانه اولین روز بهار، دارای قدمت، رنگارنگی و مملو از نمادگرایی هستند.

بسیاری از سنت های مربوط به مراسم نوروز نمایانگر ریشه های باستانی این سنت ها در آیین زرتشتی است که به 5،000 سال پیش باز می گردد. اما همانند دیگر رسوم فرهنگی موجود در ایالات متحده، نوروز نیز به منظور جذب نسل جدید به سوی میراث غنی که این سنت به نمایش می گذارد، تحول یافته است.

یکی از اجزای اصلی مراسم نوروز – چه در خانه و یا در یک ضیافت –هفت سین سنتی، یک سفره جذاب با حداقل هفت قلم جنس است که نام آنها با حرف "س" یکی از حروف الفبای فارسی شروع می شود و نشان دهنده خلاقیت ها و جاودانگی رسوم سنتی ایرانی است.

این اقلام عبارتند از، سبزه (جوانه گندم، جو یا عدس به عنوان نماد تجدید حیات)، سمنو، (نوعی پودینگ شیرین و نماد وفور نعمت)، سنجد (میوه درختی به همین نام، نشانه عشق)، سیر، (نماد سلامت و درمان)، سیب، (نماد زیبایی و سلامت)، سماق، (نشانه طلوع خورشید)، سرکه (نشانه قدمت وبردباری) و سنبل، (نماد بهار) و سکه، (نشان موفقیت و ثروت).

www.rainysun.blogfa.com

سال نو همه ایرانیان مبارک

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 23:0  توسط مونا و پويا  | 

خدا...

لحظات شادی خدا را ستایش کن

لحظات سختی خدا را جستجو کن

لحظات آرامش خدا را مناجات کن

لحظات دردآور به خدا اطمینان

و

در تمام لحظات خدا را شکر کن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 0:49  توسط مونا و پويا  | 

شاد کردن...

شاد کردن دلها چندان دشوار نیست؛

یک نوازش کوچک...

چنان چه بدانیم چگونه نوازش دهیم؛

کلمه یا عبارتی ساده...

چنان چه به موقع ادا شده باشد؛

آری، به راستی که هر یک به تنهایی کافی است،

تا روح لطیف آدمی را شاد کند.                                                  

                                                                  "زیگ زیگلار"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 23:10  توسط مونا و پويا  | 

زندگی

زندگی دو نیمه:

نیمی در آرزوی فردا و نیمی در حسرت دیروز

تعبیر بهتر اینکه تا بچه ایم دوست داریم بزرگ شیم. دکتر ، مهندس ، خلبان ،

 قاضی ، وکیل و ...

ولی غافل از اینکه این فقط نیمه اول زندگیه و نیمه دوم ...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 16:9  توسط مونا و پويا  | 

دختری با یک گل سرخ...

" جان بلا نکارد" از روی نيکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزی پيش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را می شناخت دختری با يک گل سرخ. از سيزده ماه پيش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزی فلوريدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايی با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطيف که نشان از ذهنی هشيار و درون بين و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه "هاليس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت، او توانست نشانی دوشيزه "هاليس" را پيدا کند. "جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن، دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخيز فرو می افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهميت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزی نيويورک . "هاليس" نوشته بود:"تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت" بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام .موهای طلايی اش در حلقه هايی زيبا کنار گوش های ظريفش جمع شده بود چشمانش آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بی اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال "ميس هاليس" را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق و تمنايی عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سويی علاقه ای عميق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوتم می کرد. او آن جا ايستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام و موقر به نظر می رسيد و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چيزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با اين وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم و شما هم بايد دوشيزه "می نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمی شکيبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"

 

طبيعت حقيقی يک قلب تنها زمانی مشخص

می شود که به چيزی به ظاهر بدون جذابيت

پاسخ بدهد.

 


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 0:48  توسط مونا و پويا  | 

مادر...

مرا گر دولت دنیا ببخشند 
                                

                        برابر با نگاه مادرم نیست

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 23:11  توسط مونا و پويا  | 

ساعت برنارد!

تا حالا کارتون برنارد رو دیدین؟

...............

جریانش اینه که برنارد یه ساعت جادویی داره که با فشار دکمه اش میتونه همه چیز رو برای مدتی ثابت نگه داره .هر کاری دوست داره بکنه و بعد همه چیز رو به حالت اول برگردونه.

گاهی وقتا دوست داشتم منم یکیشو داشته باشم.

راستی تو اگه ساعت برنارد داشتی باهاش چیکار می کردی؟

بهش فکر کن.به منم بگو.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 23:52  توسط مونا و پويا  | 

نگاه

چشم ها دوگانه اند.

آن 

که در پنجره


رابطه ای می بیند تا شب،

و آن

که پنجره را

دریچه ای می بیند

تا ماه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 13:15  توسط مونا و پويا  | 

تولدت مبارک

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک

با صد تا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک

یه قلب عاشق با یه حس بی قرار و کوچک

فقط می خواد بهت بگه تولدت مبارک

www.rainysun.blogfa.com

مونا خانوم تولدت مبارک 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 12:12  توسط مونا و پويا  | 

سربازی!

 چند روزیه خونه ی خاله آروم شده(نمی خوام بگم سوت و کور شده چون ممکنه به بقیه ی اعضای خونه بر بخوره)

ولی دیگه کسی نیست که از دیوارای راستشون(البته با کمی کنیتکس رولکس)بالا بره و با حرفاش همه رو از خنده روده بر کنه....

به هر حال این خدمت مقدس هم جریان همون شتره است ـالبته دور از جون! ـ که این بار به آقا پویای ما رسیده.

پویا جان دل هممون برات تنگ شده و برای سلامتیت دعا می کنیم.امید وارم این دوره از زندگیت هم با یه عالمه خاطره های خوب تموم شه و زودتر بر گردی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 23:48  توسط مونا و پويا  |